دایی یکماهه اومده خونمون نمیدونم چرا پا نمیشه بره. به بهونه پیدا کردن کار اینجاست و واقعا باهاش خوش نمیگذره. حوصله آدم اضافی ندارم. روحم واقعا واسه این چیزا ظرفیت نداره.
دلم ثروت باد آورده میخواد. گنج یک شبه.
اون پسر خوشتیپه ازم میخواد باهاش برم بیرون. نمیرم. آشنا نمیشم. با اینکه ازش خوشم میاد و روش کراشم اما یه چیزی مانعم میشه. یه چیزی که نمیدونم چیه و احتمالا سالها بعد خودمو کلی فوش بدم بخاطرش که چرا نرفتم یکبار ببینمش.
خیلی کم کاری کردم واسه زندگیم
استعداد هامو دارم نابود میکنم
ازشون استفاده نمیکنم
خودم میدونم چه مرگمه ولی کاری از دستم برنمیاد.
کاش دایی بره. رو مخمه.
کاش خونه جداگونه داشتم.
اه. مردشور این کاش ها رو ببرن
برچسب:
نویسنده: maninjas