پسرعمه ها تو یه کاری با هم شریک شدن و حالا افتادن به جون هم. مثل هابیل و قابیل.
بابا داره پادرمیونی میکنه اما زیاد خوشحال نیستم از این بابت. میترسم بعدا مشکلی پیش بیاد و بگن شما دخالت کردین. اما اوضاعشون ناجوره و یکی باید مشکل بینشون رو حل کنه.
نی نی اینجا بود. کاملا تو بغلم جا میشه و احتمالا تا یکماه دیگه بیشتر نتونم بغلش کنم. واسه همین هربار بغلش میکنم، تمام احساسشو تو وجودم ثبت و ظبط میکنم.
مثل احساس نرمی لپهای تپلش توی گردنم. مثل وقتایی که لباسمو محکم میگیره. مثل وقتایی که شونه م رو با آب دهنش خیس میکنه و خیلی احساسات ریز دیگه.
امروز یهو قاطی کردم و به یه آدم بدردنخوری که کلی اذیتمون کرده فوش دادم و گفتم حرومزاده. داداشم برگشته میگه حرف زشتیه تو نباید بزنی. (چندبار گفت) برای یک لحظه دلم میخواست ویدیوهای تیک تاکی ( پر از فحش های رکیکی که من حتی تو خیالمم بهش فکر نمیکنم ) همون بچه فامیلی که از صبح تا شب باهاشون در ارتباطه و بهشون مینازه رو نشونش بدم یا بهش بگم که همون دختر 15 ساله ای که بازم فامیلشه و بهش افتخار میکنه چطوری تو تفریحمون قلیون میوه ای می کشید . ولی هیچی نگفتم. هیچی. هیچ چی! به دو دلیل:
1: چون اونا گناهی نکرده بودن که بخوام رازشونو لو بدم.
2: اون دوست داره من آدم بهتری باشم.
برچسب:
نویسنده: maninjas