ما آدمهای معتقدی بودیم.
یادم میاد امام حسین رو هم خیلی دوست داشتیم. نه اینکه حالا نداشته باشیم. ولی اون دوست داشتن و عشق ذره ذره کوچیک و کوچیکتر و و بی اهمیت تر شد.
امشب برای کاری مجبور شدیم بریم قسمت مذهبی شهر. عده ای از مردم بخاطر ماه صفر هنوز مشکی به تن داشتن. منو یاد اونموقع های خودمون انداخت.
محرم که میشد لباس مشکی هامونو بیرون میاوردیم و می پوشیدیم. من یه پیرهن مشکی داشتم که روش با نخ سبز نوشته بود "یا حسین" یه سربند هم داشتم. روش با سبز نوشته بود "یا حسین مظلوم" من دختربچه ای بودم که تو صف پسرها زنجیر میزد. بچه بودم. بیشتر از شش سال نداشتم. اما اون عشق و دوست داشتن رو دقیقا به خاطر دارم.
خیلی گذشته. امسال اصلا نفهمیدم کی محرم اومد و کی رفت. چیشد اصلا. یادم میاد اونموقع ها بخاطر اینکه تو بی حواسی آهنگی پلی میکردم از خدا معذرت میخواستم و ازش میخواستم منو ببخشه.
امسال سراسر آهنگ گوش دادم. اصلا نمیدونستم کی محرم شد.
کاش باهامون خوب تا می کردید حضرات. کاش اینطوری ما رو از خودتون متنفر نمی کردید. تنفر از شما، منجر شد به تنفر از هرچیزی که به شما مربوط میشد. به دین و آیینتون.
ما سعی کردیم آدمهای خوبی بمونیم و از هرچیزی که شما بهش معتقدین دور بمونیم.
برچسب:
نویسنده: maninjas