من برای دقایقی کاملا از دست رفتم و مردم.
یا حداقل خودم اینطور فکر میکنم. چقدر روز بدی بود...
ساعت حدودا 1 بود که خوابیدم. فلج خواب به سراغم اومد. سعی کردم بیدار بشم اما نشد. بلند شدم، تا وسط سالن خونه رفتم و یهو فهمیدم واقعیت نداره. بیدار نیستم و هنوز خوابم.
دوباره رو تخت بودم درحال تلاش برای بیدار شدن. اینبار بیدار شدم و دوباره رفتم تو سالن. یکی تو سالن خوابیده بود و چادر گل گلی رو سرش کشیده بود. بابا بود. فهمیدم هنوز خوابم. دوباره برگشتم رو تخت. دوباره تقلا کردم و دوباره بیدار شدم. اینبار رفتم توالت. به صورتم آب زدم. خنکی آب رو حس کردم. واقعی بود. گفتم زندگی واقعیت همینه. بالاخره بیدار شدی. بیرون اومدم. داشتم فکر میکردم بیام سراغ لپ تاپ که.... واقعا از خواب بیدار شدم!
وحشتناک بود.. هیچکس نمیتونه حدس بزنه چقدر وحشتناک بود. انگار مرده بودم و دوباره برگشته بودم..
از اینکه تنهایی تو اتاقم مرده بودم گریه م گرفته بود اما نمیتونستم گریه کنم. حس دلسوزی عمیقی که واسه خودم داشتم آزاردهنده بود. از اینکه نتونسته بودم واقعیت و خیال رو از هم تشخیص بدم و خواب رو به عنوان زندگی واقعی انتخاب کرده بودم گریه م گرفته بود. اما نتونستم گریه کنم...
کاش میتونستم..
جرات نمیکردم بخوابم. ساعت 3 و نیم صبح بود و میترسیدم اگه بخوابم بمیرم.
بیدار موندم. تا صبح. فیلم عامه پسند رو دیدم... چقدر تنهایی یک زن ناراحت کننده ست...
خیلی فیلم خوبی بود..
برچسب:
نویسنده: maninjas