خرید بک لینک

درباره سایت

من اینجاست

امکانات وب

22:29 پنجشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۵، 22:43 ما آدمهای معتقدی بودیم.یادم میاد امام حسین رو هم خیلی دوست داشتیم. نه اینکه حالا نداشته باشیم. ولی اون دوست داشتن و عشق ذره ذره کوچیک و کوچیکتر و و بی اهمیت تر شد.امشب برای کاری مجبور شدیم بریم قسمت مذهبی شهر. عده ای از مردم بخاطر ماه صفر هنوز مشکی به تن داشتن. منو یاد اونموقع های خودمون انداخت.محرم که میشد لباس مشکی هامونو بیرون میاوردیم و می پوشیدیم. من یه پیرهن مشکی داشتم که روش با نخ سبز نوشته بود "یا حسین" یه سربند هم داشتم. روش با سبز نوشته بودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: maninjas تاريخ: دوشنبه 4 آبان 1405 ساعت: 20:00

15:03 سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، 17:45 آدمهای مذهبی تمام تلاششون رو میکنن تا بهتون بگن که دین درسته و تو غلطی.خودخواهی و تعصب بیش از اندازه بیداد میکنه تو وجودشون.سعی میکنن با جمله ببین حق با توئه، ببین تو درست میگی، ببین میفهمم چی میگی، نظرت رو جلب کنن و بعد نظر خودشونو بهت القا کنن. اینو از نظرات دو پست قبل فهمیدم که واقعا حوصله جواب دادن بهشونو ندارم دیگه.نه همدلی بلدن نه فکر کردن. فقط یک راه بلدن. محکوم کردن و خوروندن اعتقاداتشون به زور تو حلق کسی.من یه آدم معمولیم که تاثیری روی هیچکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: maninjas تاريخ: دوشنبه 4 آبان 1405 ساعت: 20:00

میخوام ارمنی یاد بگیرم نه میخوام زبان اشاره یاد بگیرم میخوام درس بخونم و پزشک چشم بشم نه حوصلشو ندارم زبان میخونم مدرس زبان میشم کی دیگه آخه میره کلاس؟ یه کانکس بخرم توش قهوه و کیک خونگی بارائهم گرونه آخه. آنلاین شاپ بزنم. اینترنتا اگه دوباره قطع بشه ضرر میکنم. ادیتور بشم یوتیوبر بشم بلاگر بشم گلدوزی یاد بگیرم خیاطی یاد بگیرم لباس بدوزم نقاشی کنم برم باشگاه هوووووووووووووووووووووووووف چیکار کنم؟ هیچی ولش کن میخوابم.

برچسب: نویسنده: maninjas تاريخ: دوشنبه 4 آبان 1405 ساعت: 20:00

پیرمرد دیوانه شده. میره توالت درو نمیبنده. از جمعه گذشته اینجاست. خستم کردن. اعصابی برام نمونده. دارم خل میشم چرا نمیان باباشونو ببرن؟ دایی هم اینجاست و حدس بزن چی؟ دخترش داره میاد دیدنیش!! چرا باباشو نمیبره؟؟؟ مگه ما گناه کردیم؟ دیگه تحملم داره به سر میاد! نه حوصله بابابزرگو دارم نه داییو پاشید برید خونتون!! خاک بر سر من که یه خونه مستقل ندارم برا خودم تو این سن اون دوتا خاله هم که گردن نمیگیرن کلا.

برچسب: نویسنده: maninjas تاريخ: دوشنبه 4 آبان 1405 ساعت: 20:00

02:46دایی یکماهه اومده خونمون نمیدونم چرا پا نمیشه بره. به بهونه پیدا کردن کار اینجاست و واقعا باهاش خوش نمیگذره. حوصله آدم اضافی ندارم. روحم واقعا واسه این چیزا ظرفیت نداره.دلم ثروت باد آورده میخواد. گنج یک شبه.جزئیات بیشتر درباره 02:46باهاش، نمیدونم، چیزی، واقعا، واسهاون پسر خوشتیپه ازم میخواد باهاش برم بیرون. نمیرم. آشنا نمیشم. با اینکه ازش خوشم میاد و روش کراشم اما یه چیزی مانعم میشه. یه چیزی که نمیدونم چیه و احتمالا سالها بعد خودمو کلی فوش بدم بخاطرش که چرا نرفتم یکبار ببینمش.خیلی کم کاری کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: maninjas تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:39

18:08

خیلی وقت بود که می دونستم رها شدم. در واقع سالهاست که میدونم رها شدم.



هی کمک میخوام و هی نمیشه.

جزئیات بیشتر درباره 18:08

خیلی، دیدم، 1808، ندارم، بازم

امسال محرم به امام حسین گفتم فکر کردی میام بازم التماست میکنم تا از خدا بخوای مشکلمو حل کنه؟ با توام دیگه کاری ندارم برو سراغ اونایی که لازمت دارن.

خلاصه ما که رفتیم جهنم. ولی این رسمش نبود :))

برچسب: نویسنده: maninjas تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:39

17:23نمیشه فقط یکی باشه برای دوست داشتن..؟ عشق قرضی مثلا... یه مدت بهم عشق بده، یه مدت عاشقت باشم شاید نظرمم درمورد ازدواج تغییر کرد و دلم خواست تا آخر عمر واسه تو باشم :))تنهایی درونی خیلی غم انگیزه.جزئیات بیشتر درباره 17:23بخوام، نمیتونم، اصلا، گریه، ازدواجداشتم فکر میکردم چقدر گناه داشتم تمام این مدت. هیچوقت هیچکس "کاملا" وجود نداشته که بخوام براش از روزمرگیام بگم و اون با اشتیاق جوابمو بده. یعنی هیچوقت هیچکس نبوده که بخوام بهش بگم قراره چکار کنم. یا بخوام بهش از خستگیام بگم و اون بهم انگیزه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: maninjas تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:39

18:46من برای دقایقی کاملا از دست رفتم و مردم.یا حداقل خودم اینطور فکر میکنم. چقدر روز بدی بود...جزئیات بیشتر درباره 18:46بیدار، دوباره، بودم، رفتم، گریهساعت حدودا 1 بود که خوابیدم. فلج خواب به سراغم اومد. سعی کردم بیدار بشم اما نشد. بلند شدم، تا وسط سالن خونه رفتم و یهو فهمیدم واقعیت نداره. بیدار نیستم و هنوز خوابم.دوباره رو تخت بودم درحال تلاش برای بیدار شدن. اینبار بیدار شدم و دوباره رفتم تو سالن. یکی تو سالن خوابیده بود و چادر گل گلی رو سرش کشیده بود. بابا بود. فهمیدم هنوز خوابم. دوباره برگشتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: maninjas تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:39

18:39

اگه اجباراً فقط دوستم مونده باشه و به چرت و پرتام بخنده چی؟



اگه فقط بخاطر یه منفعتی که براش دارم دوستم مونده باشه چی؟

جزئیات بیشتر درباره 18:39

دوستم، انقدر، باشه، نمیکردمکاش، چیاگه

نمی‌فهمم...

قلبم ناراحته...

کاش انقدر چس ناله نمیکردم.

بررسی کامل 18:39

کاش انقدر فکر نمیکردم.

کاش انقدر از هرچیزی ناراحت نمی‌شدم که بخوام بعدش اورتینک کنم...

میشه یکی بهم بگه آدما تا چقدر میتونن نقش بازی کنن؟...

نکات مهم 18:39

برچسب: نویسنده: maninjas تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:39

22:36پسرعمه ها تو یه کاری با هم شریک شدن و حالا افتادن به جون هم. مثل هابیل و قابیل.بابا داره پادرمیونی میکنه اما زیاد خوشحال نیستم از این بابت. میترسم بعدا مشکلی پیش بیاد و بگن شما دخالت کردین. اما اوضاعشون ناجوره و یکی باید مشکل بینشون رو حل کنه.جزئیات بیشتر درباره 22:36میکنه، همون، وقتایی، داره، هیچینی نی اینجا بود. کاملا تو بغلم جا میشه و احتمالا تا یکماه دیگه بیشتر نتونم بغلش کنم. واسه همین هربار بغلش میکنم، تمام احساسشو تو وجودم ثبت و ظبط میکنم.مثل احساس نرمی لپهای تپلش توی گردنم. مثل وقتاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: maninjas تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:39

صفحه بندی